چقدر فكر كنيم؟

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

بخش اول مباحث يوگا : كنترل خشم


بخش دوم مباحث يوگا : صداقت


بخش سوم مباحث يوگا : تسلط بر طمع


مشاوره

قطره چه دارد تا به پاي دريا بريزد

آسمون رسمون

ساحل

دريا

كيوان سياره‌اي متفاوت

اولين برگ پاييزي

جهان در دست توست اگر بخواهي

آغاز کسی باش که پايان تو باشد

فقط براي ريتايي كه ميشناسمش

دوشنبه ٧ شهریور ،۱۳٩٠

امروز طوفانی و بارونیه

امروز روزه غم انگیزیه

امروز اوقدر داره بارون میاد که دو دقیقه زیر بارون باشی تمام بدنت خیش میشه

امروز روزی که وقتی یکی از سه دوست صمیمی بعد از یک سال و نیم هم خانگی با هم، اسبابهاشو جمع کرد که بره

دو تا دوست جون جونیش نیامدن بهش بگن خدا به همراهت، نگفتن چرا میگه، اما تو دلشون گفتن چرا همه وسایلتو کامل نبردی.

امروز روزیه که اون دوستی که تنها جدا شد و رفت، حاضر نشد از دوستهای جون جونیش برای رفتنش کمک بگیره، حاضر نشد بهشون اعلام کنه که داره میره

امروز روزیه که یه گوشه دیگه این شهر، یه پسر مهربون شاهد عروسی عشقش با یکی دیگه است.

من خوبم، همه چی خوبه، من عشقم را دارم، زندگی ام را دارم، مورد توجه و محبتم

اما خوشحال نیستم چون دوستایی که دوستای جون جونیم هم نیستن خوشحال نیستن

انگار بارون داره میاد که وقتی اونا گریه میگنن معلوم نشه

خوشحال نیستم چون زندگی خیلی سخت گیره چون نمیشه اشتباهات را مثل نقاشی بچگی با یه مداد پاک کن پاک کرد و درستش کرد.

باید واستاد و تقاص همه اشتباهات را یکی یکی و بدون هیچ بخشش و چشم پوشی پس داد.

امروز بارونیه و طوفانی و من از پنجره بیرون را نگاه میکنم و می بینم که آسمان هم گریه میکند .

پس بگریبم تا شاید دلهایمان آرام گیرد. 

شاید بتوانیم ببخشیم

شاید به همدیگر کمتر سخت بگیریم

شاید پاک کنی شویم برای اشتباهات همدیگر و فراموش نکنیم زمانی رفقایی جون جونی بوده ایم


پيام هاي ديگران ()

یه دوست


دوشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳٩٠

چه با حال

باورم نمیشه، در ماه گذشته وبلاگ من 69 بازدید کننده داشته. من خودم مدتهاست که بهش سر نزدم.

شاید دوباره شروع کنم.

دیدن رقم 69 باعث شد علاقه مند بشم که دوباره بنویسم


پيام هاي ديگران ()

یه دوست


دوشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸۸

روز دوم کار در کانادا

الان نه ماه و چند روزه که در کانادا هستم.

بیست میلیون تومان خرجم شده تا الان

از دیروز رفتم سر کار فقط شنبه ها و یکشنبه ها

خدا را شکر کار تر و تمیزیه اگرچه فقط ١٠ ساعت در هفته است اما به عنوان شروع ، ورود به یک شرکت کانادایی فرانسه زبان خوب و خوشحال کننده است. اگرچه زمین تا آسمون با سطح شغلیم در ایران فرق داره.

هنوزم منتظرم ببینم واقعاً اومدن به کانادا با این هزینه و سختی ارزششو داره یا نه!

هنوز نمیتنونم باور کنم این همه آدم که اومدن کانادا این همه سختی کشیدن بدون نتیجه باشه.

حالا می بینم خبرشو میدم.

فعلاً که پیشرفت زبان فرانسه و انگلیسی مثل یه قدم برداشتن بچه ٩ ماهه است.

 

 


پيام هاي ديگران ()

یه دوست


چهارشنبه ٤ آذر ،۱۳۸۸

 

الان ۶ ماهه کانادام

پس انداز تمام زندگی ام را خرج کردم

به علت عدم تسلط کامل به زبان انگلیسی و فرانسه هنوز دنبال کار نرفتم.

 

خداوندا سختی ها را برای ما آسان بگردان

الهی آمین

 


پيام هاي ديگران ()

یه دوست


جمعه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸۸

دارم میرم کانادا



شنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٧

کارم انجام شد.

کارم با موفقیت انجام شد.
خدایا شکرت
خدایا کمکمان کن تا زنده هستیم ببخشیم و بخشیده شویم.

 


پيام هاي ديگران ()

یه دوست


جمعه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٦

امروز آدرست تو بهشت زهرا را يادداشت کردم

مدتهاست اینجا نیامدم. اون باری هم که اومدم فقط اومدم یه چیزی بگم که چیزی گفته باشم.

این سایت منو یاد مرده ها می اندازه

یاد از یاد رفته ها

یاد خیانتها

یاد دروغهایی که بعد از مرگ همه درباره هم میگیم. یاد تعریفهایی که بعد مرگ از هم میکنیم.

یاد جوجوی هیچ کس افتادم. عجیبه یه دختری که فقط  رابطه وبلاگی با هم داشتیم. هنوز اسمش تو لیست میلها و وبلاگم هست. هنوز صداشو اون یک باری که تلفنی باهاش حرف زدم تو ذهنم دارم. مادرش بعد از مرگش کلی ازش تعریف کرد و اینکه چقدر دلش براش تنگ میشه اما اون در دوران زندگیش همیشه تنها بود.

یاد تو افتادم. نمیخوام ازت تعریف کنم هنوز یه کم دلگیرم. دیدم تو وبلاگ دوست قدیمیت نوشته کسی که به هیچ کس هیچ وقت دروغ نگفت. شاید توهم چون بدرود حیات اینطوری ازت تعریف میکنن.

اما تو به من دروغ گفتی. تو صادق نبودی. تو عشقتو فدای هوست کردی. نکردی؟!

یه دوست دیگت که در تمام مدتی که سه نفری دوست بودیم و در کنار هم بودیم اذیتت کرد. سعی کرد از طریق بازی با احساساتت تفریح کنه. خوشحال باش اونم تو وبلاگش کلی ازت تعریف کرده. اونقدر گفته دلش برات تنگ شده و اینکه چقدر ناراحته تو نیستی.شاید چون دیگه کسی نیست که اذیتش کنه. کسی نیست که حسادتشو تحریک کنه اونم توسط احمقی مثل من

خلاصه میخواستم بهت بگم من جای دوتامون دارم کاری که شروع کردی را ادامه میدم . سعی میکنم هرچه زودتر بیام سر خاکت. اگرچه دیر  تونستم از ماجرا فاصله بگیرم. اما خودمو تورو و اون را بخشیدم همگی به عنوان یک انسان ریدیم به هیکل همدیگه. من نمیخوام مثل بقیه ازت تعریفی کنم که اگه زنده بودی نمیکردم. اما راهی را برای من باز کردی که همیشه سپاسگذارتم. و سعی میکنم از بین تمام خاطرات۳ -۴ سالی که بوده این یادگاری را برای خودم نگه دارم و بقیه را بریزم تو دریاهای زیبایی که به دیدنشان خواهم رفت.

برای اولین بار در این چند ماهی که به دیار فانی رفتی با صمیم قلب برات آرزوی آرامش دارم.

دیدار به قیامت

یا حق


پيام هاي ديگران ()

یه دوست


سه‌شنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٦

مرداد

مرداد ماه عجیبی بود

روز اول مرداد با اتفاقی عجیب باعث شد روز دوم پام بشکنه

شکستن پا سه هفته خونه نشینم کرد.

برخوردهایی با دوستان پیدا کردم، سوء تفاهماتی پیش اومد که مدتی گذشت تا بتونم حلشان کنم.

خلاصه من هیچوقت به اینکه که یک مقطع زمانی بده اعتقاد نداشتم اما هرچی فکر میکنم میبینم مرداد تجمعی از اتفاقات عجیب و غریب برای من بود.

اومدم بگم بد دیدم نمیشه گفت بد چون زندگی در جریانه و هر اتفاقی یک تجربه است که نمیشه گفت ۱۰۰٪ بد بوده.

خلاصه که الان صحیح و سالمم و همین مسئله به همراه خیلی خوشبختیهای دیگه میتونه مایه شکرگزاری دائمی باشه.

خدایا شکرت هنوز سالمیم،‌  نفس میکشیم و محتاج کسی نیستیم

الهی آمین


پيام هاي ديگران ()

یه دوست


چهارشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٦

خدا را شکر

خدا را شکر برای همه آنچه به ما داده است

که هرچه نداده یا گرفته حکمتی ورای دانسته های ما داشته

خدا شکر به خاطر سلامتی

خدا را شکر به خاطر توانایی کار کردن

خدا را شکر به خاطر خانواده

خدا را شکر به خاطر  هزاران و هزاران چیزی که هر کدامش در صورت نبود با هیچ کدام از    نداشته ها عوض کردنی نبود.

خدا را شکر که به ما توان شکر گزاری اعطا نمود

الهی آمین


پيام هاي ديگران ()

یه دوست


یکشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٦

بازگشت

از وقتی کارم را عوض کردم به علت عدم تطابق با کار جدید و تلاش برای بهبود نابسامانیهای اخیر پیش اومده مدتها بود اینجا نیامده بودم.شایدم به خاطر اینکه یاهو ۳۶۰ کار را راحتر کرده بود.

خلاصه امروز ظهر با یه خبر ناگوار  دوباره به جمع وبلاگ نویسان پیوستم.

یکی از دوستان قدیمی ام که البته دل خوشی از هم نداشتیم فوت کرد.

فوت اون خیلی زود بود. کلی جوان بود. خیلی ناراحت شدم مخصوصاً اینکه ازش دلگیر بودم.

اونقدر دلگیر که تو جمع های مختلف گفته بودم این آدم تنها کسی است که دلم نمیخواد دیگه هیچوقت ببینمش چون منو خیلی اذیت کرده است.

حالا دیگه هیچوقت نمیبینمش!

آیا واقعاً اینقدر نمیخواستم ببینمش!

آیا راضی بودم این بلا سرش بیاد؟!

مسلماً نه

شاید بهتر باشه دلمون را چنان صاف کنیم که هیچ کدورتی روی آن نماند چون این دنیا ارزش دلسنگ شدن را نداره.

امروز دیدن بعضی ها باعث شد دقیقاً درک کنم وقتی میگن دلش مثل سنگ شده یعنی چی؟!

وقتی گفت کمرم شکست چنان نگاهش کردم انگار دارم یه دشمن رانگاه میکنم قلبم چنان سخت و چنان سرد شده بود که هیچگاه باور نمیکردم بتوانم از ناراحتی دیگری نه تنها ناراحت نشوم بلکه کمی هم حس انتقامم ارضا بشه.

حس قشنگی را تو خودم پیدا نکردم.

حس بدی بود. اما بود.

یافتن چنین احساساتی به آدم یادآوری میکنه که یادت نره هنوز آدم درست حسابی نشدی، هنوز خیلی مونده که ارزش اینو داشته باشی که بهت بگن آدم.


پيام هاي ديگران ()

یه دوست


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]