چقدر فكر كنيم؟

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

بخش اول مباحث يوگا : كنترل خشم


بخش دوم مباحث يوگا : صداقت


بخش سوم مباحث يوگا : تسلط بر طمع


مشاوره

قطره چه دارد تا به پاي دريا بريزد

آسمون رسمون

ساحل

دريا

كيوان سياره‌اي متفاوت

اولين برگ پاييزي

جهان در دست توست اگر بخواهي

آغاز کسی باش که پايان تو باشد

فقط براي ريتايي كه ميشناسمش

سه‌شنبه ٩ مهر ،۱۳۸۱

خدايا

امروز من حسابی قاطی کردم..
شنبه من ناگهان احساس تنهايی غريبی کردم. مبايل را برداشتم و در حين خروج از اداره به يکی از Chat friend هايي كه يك سال بود با هم چت مي‌كرديم و بر خلاف همه آقايان ايراني كه تا شروع به chat مي‌كنند ميگن: سلام، با من دوست ميشي، شماره tel من اينه........ تا ۱۰ روز پيش به من شماره نداده بود ، تلفن زدم.
تلفن زدن همان و ۳ شب نخوابيدن همان.
در واقع بنا به كم دقتي من به مسائل كوچك، ظاهراُ شماره را اشتباه search‌ كرده بودم و بعد از چند دقيقه صحبت، فهميدم آقاي پشت خط خواستگار يك ماه پيش من است كه ۳ بار با هم صحبت داشتيم و اگرچه شرايط مالي مناسبي نداشت مورد توجه من قرار گرفته بود و از ظواهر چنين بر‌مي‌آمد كه او هم از من خوشش آمده، آما بعد از ملاقات سوم ديگر خبري از او نشده بود.


بعد از چند كلمه صحبت براي اينكه خودم را از تك‌و تا نندازم خيلي راحت و با شوخي با او صحبت كردم كه ناگهان طبق عادت همه مبايل ها به دليل عدم آنتن‌دهي مبايل قطع شد.
من پشت رول داشتم از خجالت ميمردم.بعد از يك ربع(چون شماره مبايل من را نداشت به خواهرش تلفن زده بود که او به خانه ما تلفن بزند و شماره مبايل من را بگيرد) تماس گرفت و با خوشحالی صحبت كرد .
فردا تماس گرفت و باز هم صحبت كرد، من در وضعيتي گير كرده بودم كه حتي براي خودم هم نا‌آشنا بود.
هم آبرو ريزي بود بگويم من داشتم به چت فرندم تلفن ميزدم كه اشتباهي شماره تو را گرفتم
از طرفي از برقراري مجدد رابطه خوشحال بودم و از طرف ديگر اگر دروغ مي‌گفتم ، از ديد ما ايراني‌ها منت كشي حساب مي‌شد .
در واقع احساس مي‌كردم خداوند تمام راهها را به رويم بسته، براي همين دوشنبه كه تماس گرفت و خواست همديگر را ببينيم. با عزم راسخ حقيقت را به او گفتم .
او از تماس من خوشحال بود اين را از لحن صحبتش حس مي‌كردم اما تا اين مطالب را شنيد گفت : من براي اين ديگر تماس نگرفتم چون از طرز فكر شما ترسيدم + .......
در واقع بنا به اتفاق يك رابطه حل شده، دوباره رنگ گرفت و احساسات را در من به غليان انداخت و دوباره همچون دود اگزوز يك تريلي بعد از آزاري سه روزه تمام شد.
اون چيزي كه منو آزار داد اين بود كه او از ازدواج همان چيزي را مي‌خواست كه من مي‌خواستم.اما او تمام حرفهاي من را به غلط برداشت كرده بود.
اصلا نمي خواستم او را از دست بدهم اما درباره برداشت اشتباهش از نظراتم هيچ دفاعي از خودم نكردم.با آرامش و سكوت سخنانش را گوش دادم و در نهايت با يك خداحافظي و دست دادن از هم جدا شديم.
از كسي جدا شدم كه حس كردم مي‌توانستيم زوج خوبي بباشيم با خواستهاي يكسان از ازدواج (چون برخلاف بقيه خواستگارها که بعد از انجام تمام تفريحات ممکنه در دنيا قصد ازدواج برای داشتن فرزند هستند، قصدش از ازدواج داشتن فرزند نبود بلکه داشتن يک همراه بود، بگذريم....... )
اما امروز،،،،،،،،،
روز جديدي است
بدون هيچ بدی و با کوله باری از تجربه

Never lose faith in you and in what u can achieve


always hold your dreams dear

p.s تنها يك دوست دارم كه منو مي‌شناسه ، اونم مي‌دونه من هر كاري مي‌كنم خودمو با اين مردم وفق بدم و مثل همه بشم، نميشه (و شايد جملات آخر هم همشون شعارهای قشنگی هستند که همه ما عادت به استفاده از آنها را داريم بدون اينکه واقعاً به آنها ايمان داشته باشيم)


پيام هاي ديگران ()

یه دوست


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]