چقدر فكر كنيم؟

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

بخش اول مباحث يوگا : كنترل خشم


بخش دوم مباحث يوگا : صداقت


بخش سوم مباحث يوگا : تسلط بر طمع


مشاوره

قطره چه دارد تا به پاي دريا بريزد

آسمون رسمون

ساحل

دريا

كيوان سياره‌اي متفاوت

اولين برگ پاييزي

جهان در دست توست اگر بخواهي

آغاز کسی باش که پايان تو باشد

فقط براي ريتايي كه ميشناسمش

یکشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸۱

اتفاقي كه تو اين ۳۰ سال زندگيم تا به حال نديده بودم !!؟؟

جمعه ۱۱بهمن هم تولد دعوت بودم و هم قرار بود برام يه خواستگار بياد كه نگفته بود معرفش كيه ؟!
دوشنبه رفته بودم آرايشگاه و خانمه همچين صورتمو بند انداخته بود كه مني كه صورتم صافه صافه و جوش نداره شده بودم مثل اونايي كه هميشه صورتشون پر جوشهاي چركيه.
هرشب كه ميرفتم جلوي آينه يه سري به خودم فوش ميدادم كه اي بابا حالا موقع اينجور جوش زدن بود! ديگه چهارشنبه زنگ زدم خونه گفتم مامان اين خواستگاريه را كنسل كن اوضاع صورتم خيلي خرابه لوپام ورم كرده و پر جوشهاي چركيه /
مامان گفت ديگه نميشه كاريش كرد .
خلاصه تا جمعه صورتم يه كم بهتر شد اما صبح شروع كرديم به كار كردن و اماده شدن تا ساعت ۳:۴۵ بعد از ظهر ديگه آماده بودم از طرفي بداخلاق هم شده بودم .
چشمتون روز بد نبينه ، ساعت ۴ خواستگارا زنگ زدن كه ما راه را پيدا نكرديم. مامان دوباره آدرس داد و بابام رفت سر خيابان، بعد از نيم ساعت بابا برگشت گفت هرچي معطل شدم كسي نيامد، بعد از يك ربع تلفن زدند كه ما آدرس را پيدا نكرديم رفتيم خانه، حالا مي‌خوايم با تاكسي تلفني بيايم‌ !!!‌؟؟؟؟؟؟
من و خواهرم تولد دعوت بوديم، از طرفي حرف اونا هم غير منطقي بود واسه همين بابا خيلي خشك گفت‌: ما تا ساعت 6 بيشتر خانه نيستيم.
من كه كلي عصباني شدم گفتم اينا ما را گذاشتن سر كار.
اما بيچاره ها قبل از ساعت 6 خودشونو رساندند و ساعت 6 هم رفتند.
ما هم حاضر شديم رفتيم تولد.
صاحب تولد كه دوست خودم بود به يكي ديگه از دوستان گفته بود پسر تو مهموني كمه، داداشتو و اگه خواست دوستاشو با خودش بياره.
اين دوست نازنين من يه دوست پسر فوق‌العاده غيرتي داره.
آقا آمدن اين دوست ما با داداشش و دو تا از دوستاش همان و غيرتي شدن دوست پسر دوست ما همان !!!!!!!!
اين مهمانهاي جديد هنوز نيامده با ناراحتي صاحب خانه و خجالت همه اطرافيان رفتند.
با رفتن اونا يكي از خانم‌هاي جمع كه 5سال عقدكرده بوده و بعد طلاق گرفته و دوست پسرش يه آقاي زن و بچه‌داره، برگشت گفت : خوب شد رفتن اون دوتا الدنگ كي بود با خودش آورده بود.
اينو گفت و من كه از قبل ذهنيت خوبي از اين خانم نداشتم در عين حال برادر دوستم را ميشناختم كه پسر خوبيه و دادن لفب الدنگ بهشون خيلي بي انصافيه ، از كوره در رفتم.
بعد از چند كلمه جر و بحث كه شما تو 2 دقيقه چه جوري ميتوانين به كسي بگيد الدنگ، شما كه اونا را نميشناختين، يه دفعه برگشتم گفتم : شما صلاحيت ندارين نظر بدين ، هر خانم ديگه اي تو اين جمع نظر مي‌داد اشكال نداشت اما شما صلاحيت ندارين.
خلاصه با صحبت اطرافيان و خواهش بعضي از كساني كه تو مهماني بودند من كه تصميم داشتم برم، موندم . اما اين ماجرا براي تك تك آدمهاي اون مهماني يك تجربه مهم و در عين حال تلخ بود.



پيام هاي ديگران ()

یه دوست


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]