چقدر فكر كنيم؟

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

بخش اول مباحث يوگا : كنترل خشم


بخش دوم مباحث يوگا : صداقت


بخش سوم مباحث يوگا : تسلط بر طمع


مشاوره

قطره چه دارد تا به پاي دريا بريزد

آسمون رسمون

ساحل

دريا

كيوان سياره‌اي متفاوت

اولين برگ پاييزي

جهان در دست توست اگر بخواهي

آغاز کسی باش که پايان تو باشد

فقط براي ريتايي كه ميشناسمش

دوشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۱

تو اين دنيای به اين عجيبی هيچ اتفاقی غير ممکن نيست !

هفتم بهمن ماه يعني دوشنبه هفته پيش، قرار بود يكي از دوستانم را ببينم و به مناسبت تولدم به قول خودش به يك بستني يا پفك دعوتش كنم و او هم كتابي كه خودش ترجمه كرده بود را به عنوان كادوي تولد به من هديه بده.با توجه به اينكه اگه بخواي با يه نفر دو دقيقه صحبت كني حتما بايد بري تو يه كافي‌شاپ يا رستوران بشيني، ما هم رفتيم يه رستوران نزديك، اما ساعت چند؟! ساعت 4:30 بعدازظهر.
وقتي داشتيم ميرفتيم داخل ديدم دو تا ميز اشغاله و برگشتم به دوستم گفتم : خوبه باز چند نفر خل‌تر از ما هم هستند كه ساعت 4:30 بعد از ظهر اومدن رستوران غذا بخورند.
بعد از اينكه من يه پيتزا سفارش دادم و آمديم نشستيم سر ميز، سرمو برگردوندم ديدم واي خدا مرگم بده، خواستگار 3-4 ماه پيشم با يه دختره کنار دستش و يه پسر ديگه روبه‌روي اون دوتا ، سر ميز چندتا آن ور تر نشستن.
( براي اطلاع از جريان اين خواستگار به آرشيو مراجعه كنيد و دو سه تا مطالب ابتدايي weblog در تاريخ حدود 10-11 مهر را بخوانيد. )
دوستم كه از جريان اين خواستگار خبر داشت، ميخنديد و ميگفت : اگه قرار باشه از آسمون يه سنگ بيفته پايين، صبر ميكنه تو بياي تو خيابون و بيفته تو سر تو .
البته من پرو پرو چند بار نگاهش كردم اما اون خودشو قايم كرده بود .دختره كه بغل دستش بود يه دختر خيلي معمولي و يه كم تو پر بود با سني حدود 21-22 سال اما اصلا در جريان آشنايي ما دوتا نبود اما پسره كه روبروشون نشسته بود و از طرفي تقريبا روبه‌روي منم به حساب مي‌امد، گاه گاه برميگشت و منو نگاه ميكرد. احتمالا وقتي ما داشتيم مي‌آمديم داخل، ما را ديده بودند.
خلاصه ! تو اين تهران به اين بزرگي كه آدم هيچكي را 2 بار نميبينه ، من قراره هر چند وقت يكبار اين خواستگار عجيبمو ببينم.


پيام هاي ديگران ()

یه دوست


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]