چقدر فكر كنيم؟

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

بخش اول مباحث يوگا : كنترل خشم


بخش دوم مباحث يوگا : صداقت


بخش سوم مباحث يوگا : تسلط بر طمع


مشاوره

قطره چه دارد تا به پاي دريا بريزد

آسمون رسمون

ساحل

دريا

كيوان سياره‌اي متفاوت

اولين برگ پاييزي

جهان در دست توست اگر بخواهي

آغاز کسی باش که پايان تو باشد

فقط براي ريتايي كه ميشناسمش

سه‌شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸۱

برف

<<بازم سانسور >>
صبح يه دفعه بابام گفت : بيرون را ديدي !
چشمتون روز بد نبينه بيرون را كه نگاه كردم ديدم مثل فيلمهايي كه مربوط به قطب شماله، زمين سراسر سفيده و كولاك برف نميذاره آدم 10 متر جلوتر را ببينه.
<< بازم>>
تاكسي تلفني نبود، مردم تو خيابان مثل آدم برفي شده بودند ولي هيچ وسيله نقليه‌اي پيدا نميكردند كه آنها را به محل كارشون برسونه .
<< بازم>>
بعد از كنجكاوي فهميدم آقاي رئيس جمهور هم نتوانسته بره بيرون و برگشته به طرف خانه‌اش.
ديگه با خيال راحت، پياده به طرف خانه راه افتاديم . با خودم گفتم وقتي آقاي رئيس جمهور نتونه بره سره كار ، من ديگه نرفتنم سهله .
جاي شما خالي نباشه ، تو برف و بوراني كه جهتش به صورت من بود ، با آرامش به طرف خانه كه تماما سربالايي بود حركت كردم.
با خودم گفتم حالا كه من بايد اين همه راه را پياده برم ، چرا از اين راه‌پيمايي لذت نبرم!
تو كيفم يه پلاستيك پر از ذرت بوداده و چندتا شكلات داشتم.
خيلي بامزه بود مثل اونا كه تو باغ‌وحش يا سينما ذرت بوداده ميخورن، تو خيابان پر از برف و آدمهاي پياده و ماشينهايي كه بوي لنت آنها در آمده بود و روي برفها ليز ميخوردن، راه مي رفتم و خوراكي ميخوردم.انگار نه انگار كه تمام شال‌گردن و كاپشن و دستكشهاي يخ زدن.
خلاصه بعد از 4- 5 ساعت رسيدم خانه.
مامان بابا خيلي نگران شده بودند اما من سرحال بودم چون حسابي با لذت و به طور تفريحي اين مسافت را طي كرده بودم.
جاتون خالي اندازه يك ماهم ورزش كردم.


پيام هاي ديگران ()

یه دوست


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]