چقدر فكر كنيم؟

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

بخش اول مباحث يوگا : كنترل خشم


بخش دوم مباحث يوگا : صداقت


بخش سوم مباحث يوگا : تسلط بر طمع


مشاوره

قطره چه دارد تا به پاي دريا بريزد

آسمون رسمون

ساحل

دريا

كيوان سياره‌اي متفاوت

اولين برگ پاييزي

جهان در دست توست اگر بخواهي

آغاز کسی باش که پايان تو باشد

فقط براي ريتايي كه ميشناسمش

یکشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٢

شعري از يك دوست

طي جستجو در سايت yahoo براي يافتن يك آشناي قديمي ( وحيد ناصر شريفي كه 10 سال پيش ميشناختمش و ميدونم رفت كانادا ) دو نام مشابه پيدا كردم و بعد از نامه نگاري يكي از آن دو جواب داد و فهميدم اشتباه گرفتم . اما ايشان از طريق نامه چند بار با من مكاتبه كرد و يك شعر هم برام فرستاد.

شعر به انگليسي نوشته شده بود به همين دليل خواندنش يه كم سخت بود اما وقتي با حوصله آن شعر را خوانم دلم نيامد بقيه هم نخوانند.

اين شعر را بدون اجازه اون دارم تو weblogam مينويسم اما اميدوارم منو ببخشه.

شعر فوق العاده‌ايه.

               شعر از وحيد شريفي :

خوب در يادم هست آن شب باراني
تو برايم خواندي عاشقانه غزل پوچ و دروغينت را
و من افسوس
شدم عاشق و ديوانة تو
صبح فردا ديدم سينه من خاليست و دلم با من نيست.
ولي از عشق وجودم پر بود و از آن روز به بعد
من به خود باليدم و نميدانستم دل تو در گروي عشق كسيست
عشق من پيش تو تنها هوسيست
تا غروبي غمگين
تا غروبي سرد و پاييزي و ابري و كبود
تاگهان روي زمين
لابلاي آن همه برگ چنار
دل خود را ديدم و به خود لرزيدم
دل من خرد شده روي زمين بود و من
زود برداشتمش
گريه كردم در راه تا رسيدم به در خانه خويش
آسمان مي‌ باريد
چشم من هم تا صبح
صبح فردا دل خود را دادم
تا كه بندش بزنند و از آن روز به بعد
دل من يك دل كلوايي (Kalvaee) شد
و هنوز
جاي پاي تو به رويش پيداست.
باز امروز همان شعر و همان قصه پوچ است ولي
من به تو ميگويم كه دگرشعر دروغين برايم نسرا
كه دل من
دل كلوايي (Kalvaee) من
طاقت عشق ندارد ديگر
تاب سنگيني پاي دگري باز ندارد ديگر
جاي حتي تركي نيز ندارد ديگر
پس رها كن تو مرا با غم و درد دل خويش
كه كسي همچون من
با نگاهي ز هم ميپاشد و فرو ميريزد.


پيام هاي ديگران ()

یه دوست


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]