چقدر فكر كنيم؟

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

بخش اول مباحث يوگا : كنترل خشم


بخش دوم مباحث يوگا : صداقت


بخش سوم مباحث يوگا : تسلط بر طمع


مشاوره

قطره چه دارد تا به پاي دريا بريزد

آسمون رسمون

ساحل

دريا

كيوان سياره‌اي متفاوت

اولين برگ پاييزي

جهان در دست توست اگر بخواهي

آغاز کسی باش که پايان تو باشد

فقط براي ريتايي كه ميشناسمش

یکشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٢

دوران نامزدی

من هميشه ميگفتم چرا همه ميگن داره بهت خوش ميگذره قدرشو بدان ؟!

با خودم ميگفتم علت اينکه که همه ازدواج کردن حالا که يک نفر را کنار خودشون دارن ياد ايام قديمشون افتادن .

از وقتی نامزد کردم با مسائلی روبرو شدم که واقعا باعث تعجبم شده.

وقتی ميگفتن مادر شوهر با خودم ميگفتم اينا بلد نيستن با بقيه چطوری تا کنند. اما الان خودم عاجز شدم.

نزديک بود نامزدی را به هم بزنم. اگر به خاطر نامزدم نبود اصلا تحمل شنيدن چنين حرفهايی را نداشتم.

نامزدم خيلی پسر خوبيه و تقريبا بيشتر فاکتورهای مورد نظر منو داره و چون به هم علاقه مند هم شديم دلم نميخواد الکی جا بزنم.

من هميشه در همه خواستگاريها تا با مسئله ای مواجه ميشدم ميگفتم نميخوام.

اما اينبار فرق داره.

حالا  زندگی برام يه معنی ديگه پيدا کرده. مدتی است زندگی به نظرم يه بازيه.

يه بازی که ميتونی برنده باشی يا بازنده و اين خودت هستی که برنده بودن يا بازنده بودنتو تعيين ميکنی.

حالا احساس ميکنم وارد يه بازی شدم که برام مهمه ببرم. پس بازی را نصفه ول نميکنم مخصوصا اينکه جايزه بازی ارزش زحمتش را داره.

داشتم با خودم فکر ميکردم من در تمام بازی های زندگی تا حالا که ۳۰ سالمه به لطف خداوند برنده بودم يا حداقل خودم اينطوری احساس ميکنم. پس به خودم اجازه نميدم اين بازی را نصفه ول کنم. سعی خودم را ميکنم و به اميد خدا موفق هم ميشم. 


پيام هاي ديگران ()

یه دوست


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]