چقدر فكر كنيم؟

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

بخش اول مباحث يوگا : كنترل خشم


بخش دوم مباحث يوگا : صداقت


بخش سوم مباحث يوگا : تسلط بر طمع


مشاوره

قطره چه دارد تا به پاي دريا بريزد

آسمون رسمون

ساحل

دريا

كيوان سياره‌اي متفاوت

اولين برگ پاييزي

جهان در دست توست اگر بخواهي

آغاز کسی باش که پايان تو باشد

فقط براي ريتايي كه ميشناسمش

چهارشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٢

موضوع نامزدی ؟!

از نظرخواهی دوستان عزيزم در ارتباط با موضوع نامزدی, فهميدم كه انگار اين مبحث مربوط به روز شنبه 5 مهر را بد نوشتم و آخر داستان نامعلومه. واسه همين الان آخر داستان را براتون ميگم.

خيلي ساده , برخلاف تمام داستانها كه تو كتابها خوندين و تو فيلمهاي دهه 40 يا 50 ديدن ( به قول آقا سعيد) شب عقد عروسي به هم خورد.
اين آقا داماد كه داشت خودشو هلاك ميكرد خيلي راحت چون موضوع بر طبق راي و اراده مادرش واقع نشد از همه عشقش گذشت.
حالا دو حالت داره.
يا داشتن سر منو كلاه ميگذاشتن. و اون منو خيلي دوست نداشت كه باور كردنش سخته.
يا اونقدر مطيع امر مادرش بود كه زندگي با چنين عروسك خيمه شبازيي واقعا سخته.
اما واقعيت كه اعترافش خيلي سخته اينكه منو و اون هيچ مشكلي باهم نداشتيم.
تنها چيزي كه از باهم بودن دارم خاطرات خوبه و اين برام خيلي سخته كه چه جوري به همين راحتي ول كرد و رفت.
حضور اون 14 نفر چقدر مهم بود كه حاضر شدند به ما كلك بزند و سعي كنند ما را در كار انجام شده قرار بدهند و اون چه جوري حاضر شد دختري كه اونقدر باهاش صادق بود را از دست بده ؟!
اصلا به هيچ نتيجه اي نميرسم.
اين چراها منو بيشتر آزار ميده تا بهم خوردن اصل موضوع.
موندم چي كار ميخواستن بكنن, چه بلايي قرار بود سر من بياد؟!
خدا راشكر , هركاري كه طبق روال اصلي خودش پيش بره بهترينه. اما تا آدم به اون عادت كنه يه كم طول ميكشه.

اين خانواده چنان منو تكون دادند كه مدتي طول ميكشه تا به حالت اوليه خودم برگردم.


پيام هاي ديگران ()

یه دوست


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]