چقدر فكر كنيم؟

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

بخش اول مباحث يوگا : كنترل خشم


بخش دوم مباحث يوگا : صداقت


بخش سوم مباحث يوگا : تسلط بر طمع


مشاوره

قطره چه دارد تا به پاي دريا بريزد

آسمون رسمون

ساحل

دريا

كيوان سياره‌اي متفاوت

اولين برگ پاييزي

جهان در دست توست اگر بخواهي

آغاز کسی باش که پايان تو باشد

فقط براي ريتايي كه ميشناسمش

شنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٢

جاتون خالی

دوشنبه ساعت ۲:۳۰ راه افتاديم با يك پژو 405 كه از خطي هاي راه شمال بود و ساعت ۳ سر کامرانيه بوديم. از اونجا من تايم گرفتم. ساعت ۶:۳۰ رسيديم ساری تازه راننده برای اينکه پليس راه جريمش نکنه وسط راه نيم ساعت ايستاد.
ميدونين يعنی چی؟!
يعنی ما ۳ ساعته رسيديم ساری.
من چون تنها خانم در ماموريت بودم جلو نشستم و تمام راه چشمامو بسته بودم گاهي هم چرت ميزدم. همكارها بعدا ميخنديدند و ميگفتند شما تمام راه را خوابيديد. گفتم نه بابا اگه چشمام را باز نگه ميداشتم كه از ترس سكته ميكردم. مجبور بودم چشمامو ببندم.

مسافرت بدي نبود. اگرچه كارش سنگين بود و با استرس اما هم همسفرها خيلي خوب بودند، هم جا خوب بود و هم هوا، واسه همين خوب بود.

برگشتن ديديم يه تويوتا اومد. چشمتون روز بد نبينه. اين يكي كه هم وسط راه واستاد تا ما خريد كنيم و هم يه جا واستاد تا نماز بخونه اما با همه اين حرفا، ما 2:30 راه افتاديم ساعت 5:30 تهران بوديم . يعني اگه اون يكي 3ساعته ما را رساند اين يكي 2:30 ما را رساند.
خلاصه تا فرداش تنم درد ميكرد. چون صندليهاي اين يكي راحت نبود و نتونستم چرت بزنم. هي ميديدم داريم ميريم زير كاميون و تريلي .
خلاصه با خودم گفتم بابا ول كن با اين وضع رانندگي اين آقا يا سالم ميريم يا اگه تصادف كنيم ديگه تيكه بزرگه گوشمونه. پس بيخودي خودمو نگران نكنم.

خلاصه جاتون خالي مسافرت همه چي تموم بود


پيام هاي ديگران ()

یه دوست


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]