بي تو !

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شده از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهان خانة جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف، شب آرام، بخت خندان و زمان رام

خوشه مهتاب فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ، همه دلداده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من ميگفتي،  از اين عشق حذر كن

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب آيينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم، سفر از پيش تو هرگز، هرگز نتوانم

/ 0 نظر / 12 بازدید