بازگشت

از وقتی کارم را عوض کردم به علت عدم تطابق با کار جدید و تلاش برای بهبود نابسامانیهای اخیر پیش اومده مدتها بود اینجا نیامده بودم.شایدم به خاطر اینکه یاهو ۳۶۰ کار را راحتر کرده بود.

خلاصه امروز ظهر با یه خبر ناگوار  دوباره به جمع وبلاگ نویسان پیوستم.

یکی از دوستان قدیمی ام که البته دل خوشی از هم نداشتیم فوت کرد.

فوت اون خیلی زود بود. کلی جوان بود. خیلی ناراحت شدم مخصوصاً اینکه ازش دلگیر بودم.

اونقدر دلگیر که تو جمع های مختلف گفته بودم این آدم تنها کسی است که دلم نمیخواد دیگه هیچوقت ببینمش چون منو خیلی اذیت کرده است.

حالا دیگه هیچوقت نمیبینمش!

آیا واقعاً اینقدر نمیخواستم ببینمش!

آیا راضی بودم این بلا سرش بیاد؟!

مسلماً نه

شاید بهتر باشه دلمون را چنان صاف کنیم که هیچ کدورتی روی آن نماند چون این دنیا ارزش دلسنگ شدن را نداره.

امروز دیدن بعضی ها باعث شد دقیقاً درک کنم وقتی میگن دلش مثل سنگ شده یعنی چی؟!

وقتی گفت کمرم شکست چنان نگاهش کردم انگار دارم یه دشمن رانگاه میکنم قلبم چنان سخت و چنان سرد شده بود که هیچگاه باور نمیکردم بتوانم از ناراحتی دیگری نه تنها ناراحت نشوم بلکه کمی هم حس انتقامم ارضا بشه.

حس قشنگی را تو خودم پیدا نکردم.

حس بدی بود. اما بود.

یافتن چنین احساساتی به آدم یادآوری میکنه که یادت نره هنوز آدم درست حسابی نشدی، هنوز خیلی مونده که ارزش اینو داشته باشی که بهت بگن آدم.

/ 0 نظر / 7 بازدید